خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
...
من به سوی سر آن زلف پریشان بروم
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
...
من به سوی سر آن زلف پریشان بروم
خداجون!
آخه قربون خدایی ات برم... اومدنمون که دست خودمون نبود، لااقل اجازه می دادی خودمون تصمیم بگیریم کی بریم.
نمی دونم این شعر از کیه اما به دلم نشست:
تپیدن، سوختن، در خاک و خون غلتیدن و مردن
بحمدلله که درد عاشقی تدبیرها دارد
ریشخند می کند تمام آرزوهایم را
و من باز آرزو می کنم کاش با صدای بلند بخندد
دلم برای خنده هایش تنگ شده.
آخ که کم پیدا میشن کتابایی که اصلا دلم نخواد به آخرش برسم... آخ که کم پیدا میشن.
ما هنوز تو همون خونه قدیمی زندگی می کنیم.
شماره تلفن خونه هنوز عوض نشده.
کمی زیاد حرف میزنم... مثل همون وقت ها.
شربعت نعنا و چایی همچنان برام دلپذیرترین نوشیدنی هان.
هنوز از هتل لاله بی زارم... از لابی مسخره اش.
هنوز نقاشی می کشم.
هنوز دلتنگم.
من هنوز همون پری ام.
دارم به این فکر می کنم که ما آدم ها عجب ظرفیت هایی داریم که خودمونم خبر نداریم!
مثلا یکی اش این که یاد می گیریم بغض هایی به بزرگی دردهای تعریف نشدنی رو قورت بدیم!
خواب می بینه که بهش می گن خودتو آماده کن... رفتن نزدیکه.
...
دلش می خواد به همه بگه حلالم کنین لطفن.